أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

316

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

بكرد كه يعقوب بشنيد فرزندان را گفت كه سوگند ميخورم كه : قيدار آمد و تابوت آورد برخيزيد تا باستقبال او رويم آنگه برخاست و فرزندان با او برفتند چون چشمش بر قيدار افتاد بگريست و او را در بر گرفت و بپرسيد و گفت : يا قيدار ترا چه رسيده است كه رويت زرد شده است و تنت ضعيف ؟ - دشمنى به تو رسيد يا معصيتى كردى از پس پدرت اسمعيل ؟ - گفت : اين هيچ دو نبوده است و ليكن آن نور كه در پيشانى من بود انتقال افتاد ، براى آن اين چنين ضعيف و متغيّر اللون شده‌ام يعقوب گفت : كجا وضع كردى در دختران اسحاق ؟ - گفت : نه در زنى عربى جرهمى نام او غاضره ، يعقوب گفت : بخ بخ شرفا بمحمّد لم يكن اللّه ليخرجه الّا فى العربيّات الطّاهرات ، خداى تعالى او را بيرون نيارد الّا در زنان عربى طاهرهء ، اى قيدار من ترا بشارت دهم ؟ - گفت : بچه ؟ - گفت : به آنكه غاضره كه اهل تو است بار بنهاد بپسرى دوشين شب ، قيدار گفت : تو چه دانى و تو به زمين شامى و او به زمين حرم است ؟ - يعقوب گفت : به آن ميدانم كه دوش درهاى آسمان ديدم گشاده و فرشتگان را ديدم كه رحمت و بركت فرومىآوردند و نورى ديدم از از ميان آسمان و زمين چون نور ماه دانستم كه آن از براى شرف محمّد است ، پس قيدار تابوت بيعقوب داد و به دو تسليم كرد و او برگشت و روى بحرم نهاد ، اهل او بار بنهاده بود بپسرى و او را حمل نام نهاده و نور محمّدى در پيشانى او بود آنگه تابوت در ميان بنى اسرائيل مىبود تا آنگه كه بموسى رسيد موسى توراة در آنجا نهادى و چيزى از متاع ، تا آنگه كه او را وفات رسيد آنگه دست بدست ميگرديد تا باشمويل رسيد و آنچه خداى تعالى در تابوت ياد كرد گفت : درو سكينه است از خداى شما ، از امير المؤمنين على عليه السّلام روايت كرده‌اند كه او گفت : سكينه مارى بود سبك جهنده ، آن را دو سر بود روى او چون روى آدميان . مجاهد گفت : سرى داشت چون سر گربه و دنبالى چون دنبال گربه و دو پر داشت . وهب منبه گفت : چون كارزار بودى از آنجا آوازى بيامدى چون آواز گربه ايشان را يقين شدى كه ظفر خواهد بود . سدى گفت : در آنجا طشتى بود زرّين . كلبى گفت : درو سكينه آن بود كه هر كجا تابوت بودى ايشان را تسلّى و طمأنينه بودى و درو بقيّتى بود از آنچه آل موسى و آل هارون گذاشته بودند گفته‌اند كه [ آلُ ] زيادت است ، و گفته‌اند